8 - محرم عشق آمد(1362 مجموع کلمات موجود در متن) (1266 بار مطالعه شده است) 

نه فلک در ناله و غم
لحظه ها هم رنگ ماتم
آمده ماه محرم
شد محرم ماسوی در غم نشسته
سینه کوبد بانویی پهلو شکسته
ای حسین جانم حسین جانم حسین
جان
حضرت على بن موسى الرضا
علیه السلام مىفرماید: « کان ابى اذا دخل شهر
المحرم لایرى ضاحکا و کانت الکابة . تغلب علیه حتى یمضى منه عشرة ایام فاذا کان یوم
العاشر کان ذلک الیوم یوم مصیبته و حزنه و بکائه و یقول : هو الیوم الذى قتل فیه
الحسین علیه السلام » وقتى ماه محرم مىرسید پدرم
را کسى خندان نمىدید و غم و اندوه بر او چیره مىگشت تا روز عاشورا فرا مىرسید و
روز عاشورا روز مصیبت و اندوه و روز گریه او بود و مىفرمود : این همان روزى است که
حسین علیه السلام کشته شد. بحارالانوار، ج 44، ص 284، امالى صدوق،
288
حرفی با حسین عشق
دلم گرفته است ، آسمان در گلویم زندانیست ،
دلم از مژه هایم جاریست ، و چشمهایم در لحظه تاریخ ، بی تو باریده است. درمن ، تمام
بت های تاریخ شکسته است ، هر چند بت پرستان مدرن هر لحظه بتی را علم می کنند .
دلم ، این حسین آباد ، دیریست که بهانه تو را
می گیرد و نامت را عاشق شده است. دلم برای تو تنگ شده است ، نه از آن جهت که دردی
دارم ، بلکه بدان علت که بی دردی جهان ، جوانی ام را پیر می کند .
جهان دوباره نام تو را می طلبد و کربلایت را ،
تا سربریده ات منزل به منزل خدا را نازل کند ، و آینه در آینه نفست پژواک شود .
من ، نه تو را زنجیر می زنم و نه برسینه می
کوبم ، بلکه تو را عاشقم تا دستم را بگیری و پس کوچه های روشن زندگی را راهنمایم
باشی .
نام تو خورشیدی است که زمین با تمام کوه هایش
به طوافش احرام بسته است . من تو را نه می گریم و نه می خندم ، می گریم برچشمهایم
که جز تو را دیده است و می خندم به اشک هایم که جز به دنبال تو دویده است .
از تو همان هیهات من الذله کافیست ، تا جهانی
را شاه چراغ باشد و تمام درهای بسته را شاه کلید ، و تمام زمینهای سرد را آفتابی که
حیات را برویاند .
راستی تو در آن ظهر مقدس و گرما ریز، که هزار
صبح تا قربانگاهش دویده اند ، چه دیدی که نازکای گلویت هزار تیغ کج آیین را پاسخی
درست شد ؟
تو در آن خاک آسمانی ، آن گودال سربلند چه چیز
را تماشا شدی که سرشارتر از همیشه تا کوفه ، تا شام ، تا هر کجا که ظلم آباد است
خدا را آیه آیه باریدی ؟
توچه دیده ای که عاشق تر از همیشه خدا را رصد
شدی ؟ کدام جام ، سیرابت می کرد که دجله و فرات حقارت خود را گریستند و تا لبهایت
بالا نیامدند ؟ کدام خورشید در دلت می وزید که تمام شبها را یک تنه به مبارزه
طلبیدی ؟ کدام دریای عطش در تو جاری بود که فرات هم پاسخگوی تشنگی ات نبود ؟ تو در
کدام ارتفاعی که هیچ بحری تا گلویت ارتفاع نیافت ؟ تو در کدام باران باریدی ، از
کدام ابرمقدس ، که جهانیان نام تو را بر لب ترانه می کنند ؟ تو ازکدام آسمان آمدی
که روح بلند تو را هیچ قصیده ای گنجایش نیست ؟ راستی ، هنوز دوبیتی های چشمانت را
چوپانان ازهفت بند نی لبک خویش در دشت می بارند ، و گلها به یاد تو از زمین ، سرخ
رو می رویند . هنوز دریاها به یاد عطشانی تو، کف برلب و موج خیز تا ساحل می آیند تا
درپایت بیفتند . هنوز کوه ها ، پژواک "هل من ناصر" تو را به هم هدیه می دهند ، و
سنگ دلی مردان بوزینه باز را نفرین می شوند.
ای مرد ، ای حماسه ترین مرد ، که ذکر نامت
کافیست تا تمام پرندگان یک جا نشین کوچ را تجربه کنند . که یادت کافیست تا تمام
میکده های منجمد جهان به خروش در آیند ، که زلالی ات دریاها را شرمنده ترین خواهد
کرد ، و چشم ها در نبودنت از سکوت سرشارند ، نام تو دهن به دهن می گردد و جهان
شیرین می شود. با یاد تو، آرامش جهان به هم می ریزد و یزید قابلیت لعنت پیدا می
کند.
ای مرد بارانی ، ببار! تا "صخره مرد" ها هم
درسماع تو زلف پریشان کنند ، و درختان سر به هوا ، آواز سبز بخوانند . ببار تا سنگ
شکفتن را تجربه ای شیرین باشد ، ببارتا بهار بیاید و گلها برای رقصیدن بهانه ای
داشته باشند . آینه مرد ، هم چنان بایست تا جهان به پای تو خود را بشناسد. نام تو
واژه ای است که ناگهان سلام را بر لبها جاری می کند. و آبها از ازل تا ابد
شرمساریشان را برخاک می گریند .
تو کیستی که دستها از آسمان به یاد تو برسینه
می بارند ؟ تو کیستی که با ذکر تو زنجیرها تا شانه های زلال کودکان هبوط می کنند ؟
بارانی از تو شهر را به خود مشغول کرده است ، نام شریف تو دلها را تا مژه های سنگین
بالا می آورد. مهربان ! من تو را بزرگتر از آن می بینم که اشکهایم لایقت شوند ،
تورا حاضرتر از آن می دانم که در فراقت ببارم .
تو را عاشقم آن سان که در قتلگاه خروشیدی ، نه
آن سان که خلقی تو را تشنه می بینند. تو را به خاطر ایمانت که سرشاری بهار را
شرمنده کرده است ، و عطشانی آگاهانه لبهایت که دریا را به خجالتی ابدی دچار نموده
است، و زلالی رسالتت عاشقم .
مهربان ! تو مظلومتر از کربلایی و کربلا
مظلومتراز تو، تو در سراسر تاریخ هر روز شهید می شوی ، امروز مظلومتر از دیروز، و
فردا مبادا که این جمله را به تجربه تکرار شوم. باید به خودم بر گردم و در برابرت
ببارم . باید در این جهانی که گیاهان سربریده می رویند ، و تمام درهایش دیوارند ، و
مردم فلق را تا شفق پشت به خورشید در حرکتند ، تو را به نام بخوانم .
حسین واژه ای است که تمام آبها به یادش نوشیده می شود.
رضا باقرزاده ـ بیست و یکم
بهمن 1383 |